در گلستان قشنگی که تو می آرایی می شود برگ گلی را بوئید می شود خنده ی لب ها را دید میشود زخم دلی را بوسید با محبت ،با مهر عشق را در تن یک حادثه مرحم شد و با او روئید از تولد تا مرگ لحظه ها را خندید آه...در لحظه میلاد تو ای رویش پاک می شود عرش خدا را کاوید راستی چشم تو در وادی سرسبز بهار به چه سان می نگرد هستی را ؟
+
نوشته شده در شنبه 1387/11/05ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي
|
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را که تنها دل من ؛ دل نيست