تبليغاتX
****** اشك مهتاب******
زاد فرد اي خود امروز از اينجا بردار ++ اين نه راهيست که هر روزتوان آمدو رفت
 

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايی

و سراينده ی عشق

آفريننده ی ماست

مهربانيست که ما را به نکويی

دانايی

زيبايی

وبه خود ميخواند

جنتی دارد نزديک٬زيبا و بزرگ

دوزخی دارد ـ به گمانم ـ

کوچک و بعيد

در پی سودا نيست

که ببخشد ما را

وبفهماندمان

ترس ما بيرون دايره ی رحمت اوست

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و رياضی را با شعر

دين را با عرفان٬

همه را با تشويق تدريس کنند

روی انگشت کسی

قلمی نگذارند

ونخوانند کسی را حيوان

ونگويند کسی را کودن

و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش

هيچ کس چيزی را حفظ نبايد بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درس هايی بدهند

که بجای مغز دل ها را تسخير کنند

از کتاب تاريخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هرکسی حرف دلش را بزند

غير ممکن ها را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از اين

باز همواره نگويد :هرگز

و به آسانی هم رنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله ی کوه

وعبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد

که شبی چندين بار همه تکرار کنيم

عدل

آزادی

قانون

شادی

امتحانی بشود که بسنجند ما را

تا بفهمند که چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که در آن آخر وقت به زبانی ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند تا فردا صبح

خالق عشق نگه دار شما

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  |