پیش از آن که انسان پای بر زمین بگذارد ،
خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود :
آی ، ای انسان زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.
انسان نفهمید که خدا چه می گوید
پس ... انسان گفت :
من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد آمد.
انسان به دنیا آمد اما هرگاه حق را پیشاروی خود دید چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد .
حق تلخ بود ،
حق دشوار بود و ناگوار .
حق سخت و سنگین بود.
انسان حق را تاب نیاورد.
پس هر بار که با حقی رویارو شد ،
آن را پوشاند ، تا زیستن را آسان کند.
من به خدا گفتم :
امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد .
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت:
کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد
و کاش می دانستی ...
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/24ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي
|
عكس قشنگ عاطفه تو قاب اين زمونه نيست
خط نگاه آدما ساده و عاشقونه نيست
لالا يي شكل ماتمه توي كتاب قصمون
شب داره پرسه مي زنه دوباره توي كو چمون
حيف ؛ دوباره عروسكا تنها ودر مونده شدن
توي اتاق بچه ها مهمون نا خونده شدن
اي آدما جدايي رو تو شهر قصه راه ندين
مسير مهربوني رو نشون بچه ها بدين
غصه نخور عروسكم ديوا يه روزي مي ميرن
دوباره دست بچه ها تو رو به بازي مي گيرن
مسافراي گمشده جاده رو پيدا مي كنند
كليد شادي ميارن غصه ها رو وا مي كنند
رخوت شهر رو مي شكنند ترانه بارون ميكنند
خونه ديو قصه رو خراب و ويرو ن مي كنند
با تشکر 



+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي
|
زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه آرزوهاش پرکشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چش مرغ اسير همه دلتنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرفاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اونو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد
آسمون سرخابي شد سوز برگ از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد...........
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/02/04ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي
|