روي جدول شکسته ، يه پسر بچه نشسته
گلاي سرخ رو گرفته توي انگشتاي خسته
تو چشاش ستاره مرده ، سه روز هيچي نخورده
سر رسيدن بهار و کسي يادش نياورده
" آقايون ! خانوما ! گل !
سهم من از آدما ! گل "
آدما تو فکر عيدن ، فکر ماهي سفيدن
اونا از تو ماشيناشون ، هيچ صدايي نشنيدن
ديگه شب از راه رسيده ، غنچه ي غروب رو چيده
از پسر بچه ي خسته ، هيچکسي گل نخريده
پل عابر پياده تنها جاي امن خوابه
رو لب اون پسر اما يه سوال بي جوابه :
" اي خدا چرا نميشه اين گلا يه لقمه نون شه ؟
جاي خواب من تو ابرا ، روي بام آسمون شه ؟ "
پسرک ! موقع خوابه ، وقت يه روياي نابه
فردا که بيدار شي از خواب ، عيدي تو يه جوابه
صبح شده اون ور شيشه ، پسرک بيدار نمي شه
انگاري تمام عمرش توي خواب بوده هميشه
گلا پژمرده و پرپر ، روي پل ريخته کنارش
خيره مونده به خيابون اون چشاي بي قرارش
هنوزم رو پل خوابيده ، با چشاي باز تو بارون
تو مرخصي عيده ، پاسبون اين خيابون
بدرود
خیال من
وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من
ناله زير و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من
دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من
بر گذري و ننگري بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو جور تو احتمال من
چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا
که آه تو تيره مي کند آينه جمال من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()