تبليغاتX
****** اشك مهتاب******
زاد فرد اي خود امروز از اينجا بردار ++ اين نه راهيست که هر روزتوان آمدو رفت

روي جدول شکسته ، يه پسر بچه نشسته
گلاي سرخ رو گرفته توي انگشتاي خسته
تو چشاش ستاره مرده ، سه روز هيچي نخورده
سر رسيدن بهار و کسي يادش نياورده
" آقايون ! خانوما ! گل !
سهم من از آدما ! گل "
آدما تو فکر عيدن ، فکر ماهي سفيدن
اونا از تو ماشيناشون ، هيچ صدايي نشنيدن
ديگه شب از راه رسيده ، غنچه ي غروب رو چيده
از پسر بچه ي خسته ، هيچکسي گل نخريده
پل عابر پياده تنها جاي امن خوابه
رو لب اون پسر اما يه سوال بي جوابه :
" اي خدا چرا نميشه اين گلا يه لقمه نون شه ؟
جاي خواب من تو ابرا ، روي بام آسمون شه ؟ "
پسرک ! موقع خوابه ، وقت يه روياي نابه
فردا که بيدار شي از خواب ، عيدي تو يه جوابه
صبح شده اون ور شيشه ، پسرک بيدار نمي شه
انگاري تمام عمرش توي خواب بوده هميشه
گلا پژمرده و پرپر ، روي پل ريخته کنارش
خيره مونده به خيابون اون چشاي بي قرارش
هنوزم رو پل خوابيده ، با چشاي باز تو بارون
تو مرخصي عيده ، پاسبون اين خيابون

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/23ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

خیال من

وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من


تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من


ناله زير و زار من زارترست هر زمان


بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من


نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو


دست نماي خلق شد قامت چون هلال من


پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي


مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من


خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند


هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من


دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن


چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من


بر گذري و ننگري بازنگر که بگذرد


فقر من و غناي تو جور تو احتمال من


چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا


که آه تو تيره مي کند آينه جمال من



+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/17ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

توي نجف يه خونه بود، 
كه ديوارش كاهگلي بود،
اسم صاحاب اون خونه،
مولاي مردا علي بود،
نصفه شبها بلند ميشد،
يه كيسه داشت كه برميداشت،
خرما و نون و خوردني،
هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.
راهي كوچه ها ميشد،
تا يتيمها رو سير كنه،
تا سفره خاليشونو،
پر از نون و پنير كنه،
شب تا سحر پرسه ميزد،
پس كوچه هاي كوفه رو،
تا پر بارون بكنه،
باغهاي بيشكوفه رو.
عبادت علي مگه،
ميتونه غير از اين باشه،
بايد مثل علي باشه،
هر كي كه اهل دين باشه،
بعد علي كي ميتونه،
محرم راز من باشه،
درد دلم روگوش كنه،
تا چاره ساز من باشه.
چشماتو واكن آقاجون بالهاي خستمو ببين
منو نگاه كن آقاجون دل شكستمو ببين
.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  |