وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمهايت ديگراشکی برای ريختن نداشته باشند...
وقتی ديگه قدرت فرياد زدن رو هم نداشته باشی ...
وقتی ديگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی...
وقتی ديگر دفتر و قلم هم تنهايت گذاشته باشند و از درون تمام وجودت يخ بزند...
وقتی چشم از اين دنيا ببندی و آرزوی مرگ بکنی ...
وقتی احساس ميکنی ديگر هيچکس تو را درک نميکند و وقتی احساس ميکنی تنهاترين تنها هستی ......


در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي ست پرستم كه اندر او به غير غم
يك صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات ؟
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند
از هوشنگ ابتهاج
مادر
زيبايي، همه اقتدارش را ازتو وام دارد. توشکوه وشيدايي وشکوفايي را زندگي کرده اي ونام بلندت درنجابتِ وجود، جاري است.
اي قصيده رنج، اي گنجينه اشک،اي بي رشک، اي بلندآشيانه ترين عنقاي عشق،اي شرافت مجسم، اي اراده روينده، اي باغبان بوستان هاي ِ شعر، اي پروراننده شاعرانه ترين خطابه هاي ِ عاطفه ، اي لالايي سراي ِگوشه هاي محزون شب، اي رديف شناس موسيقي ملکوت، اي مادر...
مگر چشمي چون چشم تومي تواند به حقيقتِ رويش بنگرد و دستي چون دست تومي تواند نورستان ِ معرفت راآبرومند کند؟ وقتي غنچه هادرشميم ِ شعف آفرين ِ تومي رويند وسالکان ِ صهباشناس ِصانع ، دربرابرسلوکِ بي منتهاي تو، سرسپاس فرودمي آورند.
هرکه گل مي پرورد تورامي شناسدوهرکه نواي بلبل ِبي تابي رابراي به جاآوردن سنت ِعاشقي بهانه مي سازدباتوازژرفاي ِجان آشناست.
اي مادر؛ اي قهرمان ِ ميادين روح ،اي وادي شناس ِطور دلدادگي، زماني که مردمان ِزيراين گنبدلاجوردين باهمه وجودبه پاسداشت ِحرمت تواقتداکنند، ديگردرون هيچ سرزميني، ميني از" منيت" نخواهد بود. براستي اگرمي بينيم که اوراق" مصيبت نامه" انسان ِامروزتابدين حد برهم انباشته شده وبوستان هاي جان، تهي ازنغمه هاي جانان گرديده، بايد بپذيريم که بي گمان، فرزندان، نتوانسته اندبررشته انس مادري وفاداربمانندورموزِآموزه هاي تورادست آموزِهرروزه خودکنند.
اي مادر؛ اگربيايدآن روزي که جان ِانسان گهواره محبت شود، به يقين هيچ گلي تشنگي نخواهدکشيد وهيچ چشمه اي خشک نخواهدشد.
دريغ وصددريغ که بشر، هرروزکه مي گذرد، درانحناي ِشتاب آلوده زيستن ِ مسطح خود، بيش ازپيش مادر خودراگم مي کنند وبه کج راهه هاي سردرگمي مي رسد. هرروزبي رخصت مادران،آشيانه هاي شريف راستي فرومي ريزدومعنويت دربي مهري دروغ، پژمرده مي شود.
اگرروزي نگاه مادرانه به حقيقت انسان فروريزد وظلمتستان ِ بي سپاسي، اجازه طلوع به هيچ ياسي راندهد،گل هاي محبت راسرمامي زند واندوه، چون کوه، ميان انسان ودلش خواهدنشست. پس کاري نکنيم که چيني دل مادر، ترک بردارد وگرنه درهربوم وبر، زهر ِقهر بهار را خواهيم چشيد.