تبليغاتX
****** اشك مهتاب******
زاد فرد اي خود امروز از اينجا بردار ++ اين نه راهيست که هر روزتوان آمدو رفت
  بی حرمتی

بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست

باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست

سوگند مي خورم به مرام پرندگان

در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست

با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما

وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست

در كارگاه رنگرزان ديار ما

رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست

از بردگي مقام بلالي گرفته اند

در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست

دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر

فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست

وقتي عاشقانه بنوشي پياله را

فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست

تنها يكي به قله تاريخ مي رسد

هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/27ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

کوزه  شکسته

سالها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را به عهده داشت . میراب را دو کوزه بود که یکی سالم ودیگری را روزنه هایی بود  . 
هر روز که برای پر کردن کوزها می رفت .نصف آب کوزه سوراخ می ریخت .
یک روز هنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخاست :ای میراب ! مرا چه سود به کار تو ؟مرا کنار بگذار وکوزه دیگری اختیار کن 
 میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد وگفت : تمامی گل ها وسبزهها یی که در اطراف راه دربار روییده اند از سر وجود توست آن وقت جواب آنها را چه دهم نا سالمی تو گر چه مرا خسته میکند ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود می آورد آیا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟
+ نوشته شده در  شنبه 1384/04/25ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

مرد زمزمه كرد "خدايا با من حرف بزن"
و مرغ دريايي آواز خواند
اما مرد آن را نشنيد
پس مرد فرياد زد خدايا با من حرف بزن
و رعدي در ميان آسمان غرش نمود
اما مرد به آن گوش نداد
مرد اطرافش را نگاه كرد و گفت خدايا اجازه بده ببينمت
و ستاره اي به روشني درخشيد
اما مرد آن را نديد
و مرد فرياد زد خدايا به من يك معجره نشان ده
و زندگي متولد شد
اما مرد هيچ ملاحظه اي نكرد
پس مرد در ياس و نا اميدي گريست و گفت
خدايا مرا لمس كن اجازه بده تا بدانم كه آنجا هستي
در نتيجه خدا پايين آمد و مرد را لمس كرد
اما مرد آن پروانه را كنار زد و به راه خود ادامه داد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/16ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

اينجا هم همينطور

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/04/11ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

شبنم‌ اشک‌

عمرى‌ بسر کوى‌ تو بيگانه‌ نشستيم‌ در حلقه‌ دام‌ تو پى‌ دانه‌ نشستيم‌
 
از جور تو هرگز نپريديم‌ ببامى‌ اندر هدف‌ تير تو مردانه‌ نشستيم‌

در آرزوى‌ يافتن‌ گنج‌ وصالت‌ با افعى‌ اغيار تو هم‌ لانه‌ نشستيم‌

نامى‌ ز وفا بود ، شنيديم‌ ، نديديم ‌ خوش‌ کرده‌ دل‌ خويش‌ بافسانه‌ نشستيم‌
 
با اينکه‌ همائيم‌ ندانم‌ به چه‌ علت‌ ؟ چون‌ بوم‌ سيه‌ روز بويرانه‌ نشستيم‌ !
 
دور از رخ‌ چون‌ شمع‌ تو با تيرگى‌ هجر ، در آتش‌ اندوه‌ چو پروانه‌ نشستيم‌

چون‌ شبنم‌ اشکى‌ که‌ بدامان‌ شفيقى‌ است ‌ صبحى‌ دو سه‌ بر دامن‌ جانانه‌ نشستيم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/07ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  |