تبليغاتX
****** اشك مهتاب******
زاد فرد اي خود امروز از اينجا بردار ++ اين نه راهيست که هر روزتوان آمدو رفت
‌عشق پستي

با سرعت انگشتانش را روي دكمه‌ها فشار مي‌داد و حروف به سرعت به هم مي‌چسبيدند و روي صفحه حك مي‌شدند.
«از همان روزي كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داري. تو مثل دخترهاي ديگر نبودي و نيستي. و شايد براي همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بداني كه تو اولين و آخرين عشق من هستي, براي هميشه.»
فكر كرد همين‌قدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعي بشود. حالا فقط بايد براي چهارتايي‌شون ميل مي‌زد و منتظر جواب مي‌ماند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/02/27ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

« من همان انگشت بودم ،
  تو همان دست ،
  که بين من و بازوي زندگي بود ،
  و مرا به باقي بودنم مي بست.

  وقتي رفتي از خودم پرسيدم ،
  زور بازو بود که دست را شکست ؟
  يا حسادت يک انگشت کوچک ،
  که من چه بند بند بودم

                                 و تو چقدر يکدست ... »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/02/18ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

                                                     به نام خدا

پدر روزنامه مي خواند ٫ اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله پدر سر رفت

و صفحه اي از روزنامه را ـكه نقشه جهان بود ـ جدا وقطعه قطعه كرد وبه پسرش داد 

((بيا ٫برايت كاري دارم . يك نقشه دنيا به تو مي دهم ببينم ميتواني ان را دقيقا همانطور

 كه هست بچيني؟)) 

ودوباره به سراغ روزنامه اش رفت٫ميدانست كه پسرش تمام روز را گرفتار اين كار است،

اما بعد از ربع ساعت پسر بانقشه كامل برگشت...

پدر با تعجب پرسيد: ((مادرت به تو جغرافي ياد داده؟))

پسر جواب داد: ((جغرافي ديگر چيست؟اتفاقا پشت همين صفحه ،عكسي از يك آدم بود

وقتي توانستم آن آدم را بسازم ............... دنيا را هم دوباره ساختم. ))

آيا آدمها دوباره خود را به صورتي كه خدا خواست مي سازند ..............

با تشكر  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/02/07ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  |