تبليغاتX
****** اشك مهتاب******
زاد فرد اي خود امروز از اينجا بردار ++ اين نه راهيست که هر روزتوان آمدو رفت
دردهاي من جامه نيستند تا زتن درآورم
چامه و چكامه نيستند تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند تا زناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي كند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي دردهاي كهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/01/30ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

به نام خالق یکتا

جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند. جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد: آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/24ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

به نام خدا

 

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

بادها دل تنگند

دستهابيهوده ،چشمهابي رنگند

دوستم داشته باش

شهرهامي لرزند

برگها ميسوزند

يادها ميگندند، باز شو تا پرواز

سبز باش از آواز

آشتي كن با رنگ

عشق بازي باساز

دوستم داشته باش...........

سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده ، شير هم ترسيده

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها ،  آه چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت

 

بيشتر از باران   ،    گرم تر از لبخند    ،    داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد ،

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد ،     دوستم داشته باش

 

برگ را باور كن   ،

آفتابي تر شو ،

باغ را از بر كن  ،

دوستم داشته باش

عطر ها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ه ....... چه كوتاهند

 

خواب ديدم در خواب

آب آبي تر بود

روز پر سوز نبود

زخم شرم آور بود

 

خواب ديدم در تو رود از تب مي سوخت ،

نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت

 

دوستم داشته باش،  عطرها در راهند ،

دوستت دارم ها ، آه ه ...............چه كوتاهند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/01/15ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

رفتم كه دگر نگه بسويت نكنم  

گر قبله شوي سجده بسويت نكنم

گر دسته گلي شوي و پيشم افتي

بردارم و بگذارم و بويت نكنم 

ديگر اگر گريان شوی 

 

 چون شاخه‌اي لرزان شوي 

 

 در اشكها پنهان شوي 

                         

  ديگر نمي خواهم تو را

گر باز گردي از سفر شب را نخوابي تا سحر ديگر نمي خواهم تو را

گر باز هم يارم شوي شمع شب تارم شوي ديگر نمي خواهم تو را

گر باز گردي از خطا دنبالم آئي هر كجا اي سنگ دل اي بي وفا  

 

 ديگر نمي‌خواهم تو را

ديگر نمي خواهم تو را

+ نوشته شده در  شنبه 1384/01/06ساعت 4:48 قبل از ظهر  توسط حبيب قاضي  |