تبليغاتX
****** اشك مهتاب******
زاد فرد اي خود امروز از اينجا بردار ++ اين نه راهيست که هر روزتوان آمدو رفت

هو الحق

يك اگر با يك برابربود

معلم پاي تخته داد مي زد صورتش از خشم گلگون بود

ودستانش به زير پوششي از گرد پنهان

ولي آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

و آن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد.

با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت :

يك با يك برابر است

از ميان جمع شاگردان يكي بر خاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر دادتساوي اشتباهي فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره شد و معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آيا باز يك با يك برا بر بود؟

سكوت مدهوشي بود

و سوالي سخت معلم خشمگين فرياد زد آري برابربود

و او با پوز خندي گفت :اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه زر و زور به دامن داشت با لا بود

وآن كه قلبي پاك و دستي فاقد از زر داشت پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه صورت نقره گون چون قرص مه داشت با لا بود

و آن سيه چهره كه مي ناليد پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسيم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مغت خوران ، از كجا آماده مي گرديد ؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك اگر با يك برا بر بود ؟

پس آنكه پشتش زير بار فقر خم ميشد يا كه زير ضربت شلاق له مي شد ….

معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه خويش بنويسيد كه 

یك با يك برا بر نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1383/12/24ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

آيا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نويسم

برای تو که معنای باران را از ناودانها نمی پرسی و هيچ گاه با

کوهها قهر نمی کنی

برای تو که پنجره را به خاطر ديدن خورشيد دوست داری و به

ياس به خاطر اينکه بوی يار را دارند احترام می گذاری

در تنهائی سرشار از حضور صميمانه تو اينك من اعتراف ميکنم

در اين اتاق ساکت تاريک؛

هر گاه من نگاه تو را شعر می کنم

اگر کلمات همراه من نباشند دلم می پوسد

اگر فرصت نوشتن را از من بگيرند مثل درختی که به شوره زاری

دور تبعيد شده باشد از ريشه خشک می شوم.

اگر کلمات از من بگريزند و من را تنها بگذارند از درون می گدازم

من شب و تنهايی را با کلمات دوست دارم.

برای تو می نويسم

آيا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نويسم

. برای تو که از همه بهارها به فروردين نزدیکتری

برای تو که از همه شادیهای زندگی به شعف و شادی نزدیکتری.

برای تو که پاييز را نيز دوست داری و زمستان را از خانه ات

نمی راني ...........

عزیزم ، مهربانم جایت بیش از همه در کنارم خالیست ..

ای ساده ترين با من

صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزينه آن گياه

عجيبی ست که در انتهای صميميت حزن می رويد

روزها می آيند و می روند، ابرها فرو می ريزند و گنجشکها پير

مي شوند .

من يقين دارم که اگر همین امروز پنجره روحم را به سوی صدای

تو باز نکنم، هرگز با پرنده ها همسفر نخواهم شد.

هر شب در اتاق کوچم به يادت فانوسی می سازم و آن به دورترين

ستاره هديه می دهم .

تو از صبح زيباتری و در ابتدای همه دفترهايم طلوع می کنی.

تو از همه خورشيدها بزرگتری

و

در ابتدای همه آه هايم می درخشی

دوستدار شما : قاضی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1383/12/18ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

خدايا آتش عصيانم امشب
سرود روشن بارانم امشب
به درياي غزل بي خويش و خاموش
پراز موجم دل طوفانم امشب
خدايا دفتر ناخوانده ام من
ز راه يک سفر جا مانده ام من
ز دشت لاله هاي پرپر عشق
زمستان تا بهاران خوانده ام من
به عشق عاشقان خسته سوگند
به قلب شيشه بشکسته سوگند
به اشک سوگواران جدايي
به بغض در گلو بنشسته سوگند
خدايا طاقت تنهاييم ده
دلي بي کينه و درياييم ده
دلي زخمي تر از داغ عزيزان
به رنگ لاله صحراييم ده
خدايا عمر گل عمر حباب است
اسير باد يا نقشي بر آب است
در اين فرصت مرا با خويش مگذار
مرا درياب کين دريا سراب است

با تشكر :قاضي

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/12/16ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

بيماري

اي رؤياهاي من ، اي رؤياهاي شيرين من ، خداحافظ

اي خوشبختي شبهاي دراز ، كجايي؟ مگر نمي بيني كه خواب آرامش بخش از ديدگان من گريخته و مرا، در تاريكي عميق شب ،خاموش و تنها گذاشته است؟

بيدارم و نوميد ،به رؤياهاي خود مينگرم كه بال و پر گشوده اند و از من ميگريزند . اما روح من با غم و حسرت اين رؤياهاي عشق را دنبال ميكند.

اي عشق، اي عشق، پيام مرا بشنو . اين رؤياهاي دلپذير را بنزد من باز فرست . كاري كن كه شامگاهان ،مست بادة خيال ،در خواب روم و هرگز بيدار نشوم و هرگز بيدار نشوم…………………..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1383/12/13ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

     شب         

شب خاموش است نزديك بستر من شمعي با شعلةغم انگيز خود آهسته نور پاشي ميكند و مثل اينست كه شعرهاي من چون جويبارهاي عشق از سرچشمة دلم روان شده اند . همه جا در نظرم از وجود تو آكنده است .

در تاريكي شب ديدگان تو را مي بينم كه با برق مهر ميدرخشند و با نگاهي خندان بمن مينگرند .

صداي دلپذير ترا مي شنوم كه در گوش من زمزمه مي كنند :

‹‹ دلدار من، ترا دوست دارم. دوست دارم . مال تو هستم مال تو هستم مال تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1383/12/13ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  | 

افتاده است روی زمين پيکر کسی
در خون شناور است تن بی سر کسی

يا نور عين » « يا ولدی » گريه می کند«
بر پاره های پيرهنش مادر کسی

سيلی زدند صورت ماه شکفته را
شلاق خورد بر بدن لاغر کسی-

که آه آه می کشد و آه آه او
آتش کشيده يکسره بر چادر کسی-

که کوه پای طاقت او خاک می شود
دريای خون برابر او ... خواهر کسی-

از نخل های سبز عراقی بلندتر
بالا بلند! بيشتر از باور کسی..

بر نيزه ميبرند ستاره ستاره ماه
يک کهکشان بروی زمين، نه! سر کسی

چيزی بگو ستاره ی دنباله دار، شب
هرگز نشد برای ابد باور کسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/12/05ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط حبيب قاضي  |